|
پروفايل
تصوير شخصي
امتياز
تنظيمات
بيانيه شخصي
سکوت دردناک است. اما در سکوت است که همه چیز شکل می گیرد و در زندگی ما لحظه هایی هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد. درون هر چیز در اعمال هستی، نیرویی هست که چیزی را می بیند و می شنود که هنوز قادر به درکش نیستیم، هر آنچه امروز هستیم، از سکوت دیروز زاده شده است. جبران خلیل جبران
اطلاعات شخصي
.s.g
عضو
سن نامشخص
جنسيت مشخص نشده
تهران
تاريخ تولد مشخص نشده
علايق
اطلاعاتي وجود ندارد
آمار
عضو شده در: 2-December 08
مشاهدات پروفايل: 1,514*
آخرين مشاهده: 19th August 2010 - 09:49 AM
زمان محلي: Sep 7 2010, 03:51 AM
443 ارسال ها (0.69 در روز)
اطلاعات تماس
اطلاعاتي وجود ندارد
اطلاعاتي وجود ندارد
اطلاعاتي وجود ندارد
اطلاعاتي وجود ندارد
* مشاهدات پروفايل هر 1 ساعت بروز رساني ميشود
|
موضوعات
ارسال ها
Arcade
نظرها
دوستان
محتواي من
9 Jun 2010
می دانیم جایمان کجاست مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي نماينده انگلستان نشست . قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست .. جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد اصلاً نگاهش هم نمي کرد . جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست . کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت : شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس کدام است ؟ نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است .. اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟ او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان ... سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت. با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد .
19 May 2010
همیشه خوندیم و نوشتیم... بهترین دوست ما کتاب است...
حالا بیایید حرف تازه تری بگیم.. واقعا چه کسی بهترین دوست ماست؟ فقط کتاب؟... همسر؟... خدا؟... چطور دوستانی رو برای خودمون میپسندیم؟
10 Jan 2010
سلام ادمین عزیز
خسته نباشید میخواستم بگم با اینکه ارادت خاصی به دوست خوبم میشکا دارم ، اما ترجیح میدم اسم کاربری خودم بر روی تاپیکی که بوجود آورده بودم به اسم «دل خودم ؟!» باقی بمونه......ممنون میشم تغییر بوجود اومده رو اصلاح کنید .......متشکرم
4 May 2009
عشق و ديوانگي!
________________________________________ در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين باز نشده بود و فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند... ذكاوت گفت: بياييد بازي كنيم مثل قايم باشك! ديوانگي فرياد زد:آره قبوله من چشم ميذارم! چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگرده همه قبول كردند. ديوانگي چشم هايش را بست و شروع به شمردن كرد:يك ... دو ... سه ... همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند. نظافت خودش را به شاخه ها آويزان كرد.خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي شد. اصالت به ميان ابر ها رفت و هوس به مركز زمين به راه افتاد دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت به اعماق دريا رفت! طعم داخل يك سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يك چاه عميق. آرام آرام همه قايم شدند وديوانگي همچنان ميشمرد : هفتاد و سه.... هفتاد و چهار ! اماعشق هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود. تعجبي هم ندارد قايم كردن عشق خيلي سخت است.ديوانگي داشت به 100 نزديك ميشد كه عشق رفت وسط يك دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگي فرياد زد دارم ميام... همان اول كار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نكرده بود تا قايم شود! بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما ازعشق خبري نبود. ديوانگي ديگه خسته شده بود كه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است. ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه گل از درخت كند و آن را با تمام قدرت به داخل گلهاي رز فرو كرد. صداي ناله اي بلند شد.عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد دستهايش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت. شاخه درخت چشمان عشق را كور كرده بود.ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت: حالا من چكار كنم ؟ چگونه مي توانم جبران كنم؟ عشق جواب داد : مهم نيست دوست من تو ديگه نميتوني كاري كني فقط ازت خواهش ميكنم از اين به بعد يار من باشي. همه جا همراهم باش تا راه را گم نكنم. و از همان روز تا هميشه عشق وديوانگي همراه يكديگر به احساس تمام آدمهاي عاشق سرك مي كشيدند. |
آخرين بيننده
نظر ها
دوستان
دوستي براي نمايش وجود ندارد.
|
|
مشاهده نسخه بدون عكس سايت | زمان کنوني: 7th September 2010 - 04:21 AM |